تا وقتی پروانه شکار پرنده می دن مجبوریم خودمونو با خاطرات سالهای پیش سرگرم کنیم:
بعد از ظهر یه چرت نیم ساعته حسابی سرحالم آورد هوس رفتن به شکار تو سرم پیچید قطار فشنگو پر کردم. قمقمه را برداشتم و چند تا سیب تو کوله گذاشتم آخر سر هم فلکس چایی رو پر آب جوش کردم. نیم ساعته خودمو به شکارگاه رسوندم (اینم از معدود مزایای زندگی تو شهرستانه). همون اول چند تا کبک از کناربرکه به سمت بالای تپه دویدند. یکیشونو زدم.جالبه با صدای تیر پرواز نکردن و فقط سرعتشون زیاد شد!کبکو تو کوله گذاشتم دنبالشون رفتم ولی از فاصله دور به کوه مقابل پریدن.به دلیل کمبود وقت نمی شد دنبالشون برم.
به مسیر خودم ادامه دادم حدود یکی دو کیلومتر جلوتر دسته کبکی از فاصله حدودی ۲۰۰ متری پریدند . سریع خودمو به محل رسوندم هونجا چند تا کبک جا مونده بودن . یکیشونو که تازه داشت ارتفاع می گرفتم زدم . سقوط کرد. یه کبک دیگه چند متر اون ور تر پرید نشانه رفتم با صدا تیر افتاد ولی به سرعت شروع به دویدن کرد بازهم نشانه رفتم و با لول بالا شلیک کردم.متوقف شد...رفتم تا کبک اولو بردارم در شیب کوه و در وسط یه صخره افتاده بود به سختی خودمو بهش رسوندم. رفتم سراغ دومی. پرهاش همونجا ریخته بود اما اثری ازش نبود . با شعاع ۱۰ متر همه جارو گشتم ولی اثری ازش نبود خیلی دنبالش گشتم اما اثری ازش نبود . این معطلی باعث شد از گله فارغ بشم . تو این فاصله زمانی خودشونو جمع کرده بودن .
دیر وقت بود و نمی شد دنبالشون رفت . مسیرمو به سمت ماشین برگشتم چند تا کبک به این سمت پریده بودن . خورشید ستیغ کوهو طلایی کرده بود. داشتم ابرای پراکنده رو که تو افق نارنجی بودن نگاه میکردم که یه کبک درشت از یه متریم به سمت پایین پرید. اینقدر مطمئن بودم که می زنمش که بی دقت تیر اولو انداختم. حتی یه ساچمه هم بهش نخورد . تیر دومو دقت کردم . کبک رو خودش پیچید و افتاد . کبک خوبی بود .اونو تو کوله گذاشتم اسلحه را در حالت کمر شکن رو دوشم گذاشتم و برگشتم . وقتی به ماشین رسیدم هوا کاملا تاریک شده بود .یه راست رفتم سراغ فلکس و با خوردن چای داغ روز خوبمو به شب رسوندم.عکس کبکا رو می تونید بینید.........
